322. این روزها
حس هیچ کاری رو ندارم ممنون از لی لی عزیز که به یادمون بود :* این روزا زیاد دارم ادیت میشم ... اتفاق جدید زندگی ما کابوس شبانه ی امیتیس ه ... تقریبا 10 روز پیش از خواب پرید با جیغ و ثابت شدن به یک نقطه و ترس شدید :( در حدی که از حدود 2 تا وقتی رفتیم دکتر نخوابید بعدشم به زووووووور خوابید :( میترسیدا یعنی ترس رو تو چشماش و دستاش که محکم دستمو میگرفت میدیدم :( طفلک بچه م :(( 2 روز قبلش اومد بغلم دستشو زد به لوستر بالای ناهارخوری و بطور غریزی کشیدمش کنار ولی لوستر افتاد رو زمین و خورد شد ... تنها اتفاق ترسناک این روزهامون همین بود به اضافه ی اینکه باباش پیشش نیست و امیتیس بسیار وابسته س به باباش :( از اون شب خواب کامل نمیکنه...


